داستان جالب

من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است.
سؤال این بود: "نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟"
من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سؤال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آنکه از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سؤال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
نتیجه اخلاقی : نباید هیچگاه فراموش کنیم که دنیای اطراف ما را فقط آدم های مهم نمی سازند تا در خاطر ما بمانند!

 

/ 7 نظر / 10 بازدید
عسل

تذکر خوبی بود! ما توی دانشکدمون و خوابگاه واقعا اینطوری بودیم همه همدیگه رو می شناختیم و واسه هم مهم بودیم! از همه مهمتر هم یکی از خانمهایی بود که هر روز واسه نظافت خوابگاه می اومد[لبخند]

ونگک تنها

ولی نام کوچیک کسی که نظافت میکنه به چه درد میخوره!؟؟؟؟؟ به نظر من مهم اینه که آدم به وجود و شخصیت آدمهای اطرافش اهمیت بده وگرنه نام که زیاد مهم نیس.

روشنک شریفی

نوروز این رفاقت را نگاهبانی می کند که باور کنیم قلبهامان جای حضور دوستانمان هستند.

کامران

سلام : می بخشید که دیر اومدما[نیشخند] خاطره جالبی بود. [عینک][چشمک] راستی ساااال نو تونم مبارک [گل]

کامران

سلام : می بخشید که دیر اومدما[نیشخند] خاطره جالبی بود. [عینک][چشمک] راستی ساااال نو تونم مبارک [گل]

tak o tanha

سلام دوست عزیز سال نو مبارک امیدوارم سالی سرشار از بهروزی و موفقیت پیش رو داشته باشین خاطره جالبی بود و تفکر برانگیز