گفتگو با خدا

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای که
می میرند که گویی هرگز نزیسته اند .

دستهای خدا دستانم را گزفت مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم :

به عنوان پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند ؟

گفت :

بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد .همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند .

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا آن زخمهای عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم .

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد .

بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند .

من با خضوع گفتم از شما به خاطر این گفتگو سپاسگذارم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بگویید ؟

خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند من اینجا هستم ،  همیشه

بابایی دوست دارم

/ 5 نظر / 9 بازدید
خاطرات دانشجو

خدایا تو را عاشق دیدم و غریبانه عاشقت شدم تو را بخشنده پنداشتم و گناهکار شدم تو را گرم دیدم و در سردترین لحظات به سراغت آمدم تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی؟!

كامران

جالب بود[لبخند][گل]. آپم [خنده]

ثريا

به دوستاي گلي مثل تو نياز دارم ممنونم........ حتما خبر رتبه خوبم رو بهت ميدم(البته با دعاهاي دوتس گلي مثل تو) دوست داشتي اسمت رو برام بذار....

عسل

متاسفم که با این که می دونیم باز هم در عمل هیچی به هیچی[ناراحت]

سعيد

خیلی قشنگ بود واقعیتی که جلومونه اما نمیبینیم