اجازه خدا....

به دنیا امدم . چه سخت بود....وای وحشتناکترین اتفاق زندگی ام شاید....از شدت ترس نفسم بند امده بود....به من لبخند زدی و با تمام وجود گریه کردم...نمیدانم از زیبایی لبخند تو بود یا از ترس خودم که انطور گریه کردم...اما من فقط گریه میکردم.کم کم عادت کردم به اینجا...به دنیا ....به زندگی....عادت قشنگی بود...اما هنوز هم از خودم میپرسیدم ان نوشته چه بود؟؟؟

سالها گذشت...10 سال ....15 سال....20 سال....بزرگ شدم و در تمام این سالها تو کنارم بودی.

خدایا تا اینجا درست بود ؟ نمره ام را چند میدهی ؟ خدایا بگو چند میگیرم ؟ خب بگذار ادامه اش را بگویم...اجازه هست یک کمی اب بخورم...صدایی صاف کنم....خب...کجا بودم ؟ اهان...حالا میخواهم بگویم چه چیزهایی یاد گرفته ام....یاد گرفتم که هرگز دل به دل کسی نبندم که میگوید دوستت دارم...یاد گرفتم این جمله قشنگترین دروغ دنیاست...گفتی : نه این دروغ نیست.همیشه همه دروغ نمیگویند 3 نمره از من کم کردی...خب قبول....

یاد گرفتم هرگز به کسی نگویم دوستت دارم...اوایل میگفتم زیاد اما کم کم دیدم این جمله حرمت دارد نباید سر ان را برای هر کسی باز کنم...یاد گرفتم حرمت عشق را بدانم و چوب حراج بر ان نزنم.....یاد گرفتم عاشق نشوم اگر هم شدم تا ته خط باشم...به اینجا که رسیدم خدا خندید و 3 نمره ای را که از من کم کرده بود به من داد....سکوت کردم خدا گفت : خب دیگر چه چیز هایی یاد گرفته ای ؟

گفتم : خدایا یاد گرفتم دوست داشتن را...عاشق شدن را...بخشیدن را...دعا کردن را....خدایا همه اینها را یاد گرفته ام اما میخواهم فرصتی به من بدهی تا عشق بازی را هم یاد بگیرم....خدا سکوت کرد...من هم سکوت کردم...گفتم شاید خدا را ناراحت کرده باشی ؟ این چه خواسته ای بود ؟ خدا حرفهایم را شنید ...به من نگاه کرد...

/ 0 نظر / 5 بازدید