نوبت من ..........

سلام.

به قول یه بنده خدایی:

"دستم به قلم نمی‌رود 
کلماتم کناره گرفته‌اند 
و سکوت ... سایه‌اش سنگین است، 
و خلوتی که گاه یادم می‌رود خانه‌ی خودِ من است."

 واقعا توی کارای خدا موندم.

گاهی وقتا یه چیزایی رو توی زندگیم بهم ثابت می کنه، که همه ی معادلات فکریمو

 بهم می زنه.

تمام چیزایی که واسه زندگی کردن واسه خودم تعریف کرده بودم  رو زیر و رو می کنه.

فکر می کنی اسمشو چی میشه گذاشت؟

تغییر کردن ، آدم شدن ، تجربه کردن!!!

بهم می فهمونه که هی آدم ، ساده نباش

از واژه ی آدم خنده ام می گیره.

گاهی وقتا خوبه آدم به کلمه ها خوب فکر کنه.

خیلی چیز ها هست که الان دلم می خواد بنویسم.

اما نمی دونم چرا نمی تونم به قلم بنویسم.

 آخرش هم با کلام همون بنده خدایی که اول کلامم بود ، به پایان می رسونم:

  "دل و دستِ این خسته‌ی خراب 
از خوابِ زندگی می‌لرزد. 
باید تظاهر کنم حالم خوب است 
راحت‌ام، راضی‌ام، رها ... 
راهی نیست. 
مجبورم! 
باید به اعتمادِ آسوده‌ی سایه به آفتاب برگردم."

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید