خدای بزرگ!

آیا هنوز می شود به حضورت در خرابه های یک دل امید داشت؟

آیا می توانم باور کنم دوباره  دست دلم  را می گیری؟

تنها تو بودی که دیدی افتادنم را.

آری!

چه زود به قله ی سقوط رسیدم!

وچشمانم که بسته بودند،پل عبورم شدند!

صدایت کردم.

روی گرداندی.

مگر من جز تو خدای دیگری داشتم؟؟؟

که رهایم کردی ،

در دوراهی بودن ؟

این بود رسم خدایی ات؟!؟!؟!

تو هم بخند به حماقت یک قلب ساده.

اما  به گمانم این قلب را تو به من دادی!

آه خدایا!

نکند کفر می گویم؟

آری؟

جای تخفیف باقی نیست؟

آخر شاید هنوز کمی انسان باشم؛

تا صدایت می زنم.

پس هستم وانسانم.

خدایا ،

چرا اینگونه شد؟

چرا  در گوش دلم نخواندی،

که هنوز در جهل بی بنیاد کودکی ام مانده ام؟

خدای حاضر،

آن لحظه که من،در دوئلی نابرابر،

معصومیت عشقم را باختم،

در کدام آسمان نظاره می کردی،

ذره ذره فنا شدنم را؟

از تو گله نمی کنم ،

تویی که همیشه دیدی،

چرا دم نزدی؟؟؟

گفتم که گله نمی کنم ؛

فقط کمی دلم پر است.

شاید از خودم ....

نمیدانم ..

شاید تمام این خطوط،

که از میان اضطراب شب هایم،

به ذهن آماس کرده ام هجوم آورده اند،

تنها برای این بود که بگویم،

چفدر به وجودت نیازمندم.

......

نمیدانم ....اما،

اگر می شنوی صدایم را،با من بگو،

آیا هنوز هم می توان دوباره بود؟

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : چهارشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٩ | ٤:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()